مولانا شکیبی تبریزی
سبک تر باش ای پیک سلیمان
سخن در جِیب ریز و گل به دامان
نظر بر راه دار و نام در دست
که عالم گردیی در طالعت هست
نخستین خاکِ گنجه تاج سر کن
زبان پر دود و مژگان پرشرر کن
ببین در خاک خفته آسمان را
به تیغ نوحه در خون کش زبان را
نظامی را بگو: صبح است، برخیز
پیامی بشنو از مرغِ سحرخیز:
به مجلس رو که بیتو، صدر خالی است
چمن از گل، فلک از بدر خالی است
مدار از دامنِ او دست کوتاه
به این شغلم از او دستوریی خواه
بگو: موری هم از مورانِ این راه
سلیمانی کند با دست کوتاه
نچیده دانهای دُردانه بخشد
نخورده جرعهای خم خانه بخشد
اگر برگی فرستد بوستان را
به سرسبزی بشارت ده جهان را
چو مرغی کز حریمِ کعبه آید
از آنجا سوی یثرب پر گشاید،
به شیراز آ که فیضش جاودان است
بهشتی کآفرید ایزد، همان است
در و بامش ز سبزی مَرغزار است
تو پنداری که بنگاه بهار است
گلش دوری نمیداند ز بلبل
نفهمیده ست بلبل حسرت گل
عنانِ دل به دست دیده مسپار
در او گامی به حکم شوق بردار
نظر بربند و از دل راهبر گیر
نفس را گو: کزین صحرا خبر گیر
رسی جایی که خاکش عشق پاک است
ز بوی خاک دانی کان چه خاک است
در آن نافِ زمین، سعدی است خفته
به سانِ مشک در نافه نهفته
زده دریای عمان غوطه در خاک
صدف در خاک مانده، دُر بر افلاک
بگو: ای شمع بزم جان گدازان
بلاغت تا قیامت از تو نازان
زبان از گفتگو مپسند در بند
به زیر خاک، آب زندگی چند؟
برآور سر چو صبح از خواب نوشین
صبوحی کن به نُقل و جام دوشین
ز بحرت قطرهای در یوزه دارد
ز آبی کو جدل با کوزه دارد
از آن چشمه که پر کردی سبو را
نه جامی، جرعهای بفرست او را
وزآنجا سوی دهلی راه بردار
در آن وادی قدم آگاه بردار
گذر کن بر سر بالین خسرو
به گردون بر درود از اختر نو
بگو: ای مه، ز مشرق سر برآور
شب تاریک ما را در برآور
برون آی و جهان را روز بنمای
به خورشید قیامت سوز بنمای
بگو دارد خیالی این سهایی
که بخشد صبح صادق را ضیایی
خبر رسم است کار افتادهها را
مدد شرط است بار افتادهها را
گر این اختر فروغی یابد از راه
به مهتابی نشیند سایة جاه
چو گفتی حال من، ابرام بنمای
اجازه گونهای بستان و بازآی
تو نارفته نظر بر راه دارم
تو اینجایی و من در انتظارم
بیا ساقی، اگر داری نمایی
به مخمورانِ عالم زن صلایی
منه فرقی میانِ شاه و درویش
اگر فرقی نهی، درویش را بیش
شما چه نظری دارید؟